تبلیغات
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید - حکایت ترسا 5
 
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید
یکشنبه 12 مرداد 1393 :: نویسنده : Tarsa

***

درمانده به روی خاکها افتاد...ترسا هم نزدیکش به روی زمین غلطید. نا نداشت. داشت خوابش می برد. حسی ناگزیر او را به بیداری فرامی خواند. چشمانش را چرخاند. دستار ترسا کنارش روی زمین بود. ترسا به سختی از جا بلند شد. آرتان از او زودتر. زیر بغلش را گرفت و کمکش کرد. نگاهی به اطراف انداخت.در جای خود ماند.

: « ت..ترسا...؟»

ناگهان خودشان را در همان کوچه ی باریک و نزدیک چهار دروازه یافت....ترسا خم شد و دستارش را از روی زمین برداشت. آن را تکاند و دوباره بر سر گذاشت.

: « ترسا این یعنی چی....؟ پس چی شد؟ قبول شدیم یا نه؟ ترسا یه چیزی بگو آخه...چرا برگشتیم؟»

در دروازه دوباره با صدایی نا به هنجار بسته شد. ترسا جلو رفت و از آرتان کیسه ی برگ های زرین را طلب کرد. آرتان در حالی که هنوز در بهت و حیرت بود، کیسه را از کوله پشتی خود در آورد و آن را به ترسا داد. وقتی که می خواست در کیفش را ببندد، متوجه چیزی در آن شد که به حتم قبلا آنجا نبود. یک نامه یا طوماری یا چیزی شبیه به آن بود.

: « ترسا اینو ببین...تو اینو تو کیفم گذاشتی؟ این چیه؟»

ترسا به آرتان توجهی نکرد. به طرف دروازه رفت و در جایی که قبلا مهروموم شده بود، یکی از برگها را قرار داد و دوباره مهر زد.

: « ترسا....میگم اینو ببین؛ بگو چیه؟ اینجا چه خبره؟...چرا هیچی نمیگی؟»

ترسا تأمل کرد. نگاهی به آرتان انداخت و به چیزی که در دستش بود. دستی به ریشش برد و با اندکی پریشانی گفت: « نمیدانم...شاید وقتی دیگر بفهمیم. حالا حاضری؟»

:« برای چی؟ میخوایم بریم به اون یکی دروازه؟ اگه اینطوره که آره....دوست دارم هرچه زودتر تموم بشه.»

ترسا و آرتان به سمت دروازه ای رفتند که وادی عشق نام داشت. ترسا دوباره همان عمل قبلی را تکرار کرد. دستش را روی مهر در گذاشت و خواند:

 

پا به راه طلـب نـِه از ره عـشق   بـهر این راه توشـه ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چنـد   که بود نـزد عقل بس دشوار10

در دروازه گشوده شد....

همین طور که آن دو نفر به سمت جلو قدم بر میداشتند، کم کم اتفاقات عجیبی می افتاد. آرتان حس می کرد که ترسا آهسته از او دور می شود و او هم هر چه تلاش می کند نمی تواند به ترسا برسد. آرتان با تعجب در جای خود ایستاد و رفتن ترسا را تماشا کرد.

: «چرا همیشه اون باید از من جدا شه...؟ چرا نمی تونیم با هم این راه رو بیایم؟»

مشغول فکر کردن و حرف زدن با خود بود که صدایی شنید. ساکت شد و بهتر گوش داد. مثل یک جور آوازه خوانی بود. آرتان خود را در فضا غوطه ور دید.

: «طبق اطلاعات محدودی که دارم، این توده ی گازی شکل روبه روم باید سحابی کارینا باشه.... ولی، ولی من اینجا چی کار میکنم؟ الان که خفه میشم...»

کمی نفس نفس زد و به خیال اینکه الان نفس کم می آورد، آن را در سینه حبس کرد. کمی که گذشت طاقت نیاورد و نفسش را بیرون داد. متوجه شد که انگار، اختلاف فشار و کمبود اکسیژن مشکلی برایش به وجود نمی آورد. خیالش راحت شد.

: « باید تجربه ی باحالی باشه....تا حالا این قدر اوپن نیومده بودم فضانوردی! ...نمیدونم من چرا آدم نمی شم؟ اینم وضع حرف زدنه...؟»

از این فکر اندوهگین شد.

: « حالا که قدم گذاشتم تو راهی که می خوام به همه چیز برسم، پس باید حرف زدنمم درست کنم. غیر از این باشد که اشتباه است!»

از لحن حرف زدنش خنده ش گرفت.

:« ولی جدی باید تمرین کنم که همانند ترسا بحرفم!»

بعد جدی شد. نگاهی به اطرافش کرد. مهِ سرخ و سبز و آبی او را در خود گرفته بود.همه چیز از زیبایی برق می زد. دستش را دور یک ستاره چرخاند. ستاره دور خودش چرخید. دست هایش را پر از ستاره های ریز و درشت کرد وآن ها را به هوا پرتاب کرد. خندید. مثل یک کودک. در امتداد کهکشان دوید. سرش را از میان ابرهای سرخ بیرون آورد و با انگشتش روی یک مشت ستاره ی جوان خط کشید. سرخوش بود.

: « نه به اینجا، نه به وادی قبل... این همه شیرینی، عاقبت خوشی ندارد.»

به حرفی که زده بود فکر کرد. می خواست مطمئن شود که شبیه ترسا صحبت کرده ست. هنوز هم صدای آن نوا های رامشگرانه را می شنید. حتی انگار آواز ها واضح تر شده بود. یا انگار که کسی از آن دور ها، از میان ابر ها به او نزدیک می شد... خوب که دقت کرد، دید کسی واقعا به این سو می آید. نجوایی در گوشش گفت: « هان ای پسر... لحظه ای بایست تا تو را سخنی بگویم...»

آرتان یاد صدای وزوز مگس کنار گوشش افتاد. با دستش سایه ای را که کنار گوشش حس می کرد کنار زد و به صدا توجهی نکرد. بار دیگر حس کرد کسی از سمت چپ به او نزدیک می شود.

: «هان ای جوان...لمحه ای صبر کن و بشنو که تو را چه می گویم...»

آرتان اذیت می شد یا می ترسید. کنجکاوانه به اطرافش می نگریست و از این طرف به آن طرف می رفت. یک لحظه حس کرد، چهره ی آشنایی از مقابلش رد شد. به سمت آن برگشت. صاحب آن چهره، خرامان خرامان از دورون ستاره ای به او نزدیک می شد. زن می نمود. چون گیسوان بلندش در هوا غوطه می خورد و پیراهنی، به نظر، از جنس ابرهای زرّین به تن داشت. آرتان جا خورد. سرش را پایین انداخت.

: « نمیدونستم اینجا هم آنتن شون سیگنال می گیره....چه واضح هم هست تصویرش! لعنت بر شیطون!»

زن از میان نور بیرون آمد. قامت رعنا و کشیده ش بین ستاره های پیرامونش جلایی بیشتر داشت. صنم دلربایی بود که فقط در بهشت می شد او را تصور کرد؛ اما حالا حیّ و حاضر جلوی آرتان ایستاده بود.

صدای خوش و ظریفش لرزه به قلب آرتان انداخت.

: « آرتان... یه لحظه منو ببین. ببین...منم. سما!»

با شنیدن این اسم جا خورد. ناگهان سرش را بالا آورد. دختر زیبا و پریچهری که بسیار آشنا می نمود با لبخندی گشاده بر لب او را می نگریست. زیر لب زمزمه کرد.

: «سما....؟ اینجا چی کار میکنه...؟ خدایا، این یه آزمایشه! میدونم...»

دختر گرد آرتان چرخید و کنار گوشش گفت :« منم آرتان سما....مگه نمی خواستی که ....»

صدای لرزان آرتان حرفش را قطع کرد.

: « اَستَغفِرُالله رَبّی وَ اَتوبُ اِلَیه...»

خندید. مستانه....

: « از کی تا حالا آرتان خان....؟ »

دختر کمی خود را به او نزدیک کرد و دستش را روی شانه ش گذاشت.

: « آرتانِ من سر به راه شده...؟ نه بابا! باور نمی کنم. دست بردار؛ تویی که یه سال رو در حسرت دوستی با من گذروندی و از هیچ راهی برای رسیدن به من فروگذار نکردی، چه طور می تونی الان دست از من بکَنی؟ منو ببین....تا حالا زیبا تر و دلربا تر و فریبنده تر و....»

آرتان کم کم، علی رغم آنچه شاید قبلا میلش بود، عصبی می شد.دائم به خود یادآوری می کرد که این یک آزمایش الهی است برای آزمودن او...می دانست که اگر الان کم بیاورد همه چیز را باخته. سرش پایین بود و به یاد ترسا و هدفش ذکر می گفت. از اصل اصول که خواستار رسیدن به آن بود کمک می خواست.

لحظه به لحظه عصبی تر....عشوه ها بیشتر....زبانش تندتر می چرخید....دختر گردش تندتر می رقصید. تا اینکه به ستوه آمد و فریاد براورد...

: « خدایا....به تو شکایت می کنم از نفس زشتم که مرا به بدیهای بسیار وادار میکند11.... »

دختر با چنگ و ساز می خواند.آرتان توجهی به اونداشت که با نوایش ستارگان را به رقص در آورده بود.

: « خدایا...به سوی تو شکایت می کنم از دشمنی نفس که مرا گمراه می کند، و از شیطانی که قلب مرا به راه باطل می کشاند و سینه م را پر از وسوسه و خیالات فاسد می گرداند. و اوهام او بر دلم احاطه می کند... تا به هوا پرستیم مدد کرده و حبّ دنیا را بر من جلوه دهد12...

آرتان دلش نمی خواست صدای دختر را بشنود. یاد پاکدامنی یوسف افتاد....دوید. نه شنا کرد. چه قدر دویدن سخت بود.

ذلیخا چنگ می نواخت و مستانه می خندید...صدای عشوه هایش حرص دل یوسف بود و آواز شیطان. یوسف فرار را بر قرار ترجیح داد؛ ذلیخا پیرهن دریدن را بر پاک دامنی....و شیطان، داغ ننگین طرد شدن از درگه ش را با اغوا و تلبیس عوض کرد.

آرتان تحملش را از دست داده بود، اما هنوز مصمم بود. از الهه ی شیطان دور نمی شد. پشت یک ستاره پنهان شد و دست به نیایش برداشت.

: «خدایا...صبر می کنم بر مشیتت...مرا از شر شیطان رجیم برهان...»

یاد ذکر گفتن های مادرش، اشک را حلقه زنِ درِ چشمهایش کرد. سخت ترسیده بود. می ترسید که اگر دست و دلش را از دست بدهد، بار دیگر آن همه  عذاب و آن  همه درد به سراغش برگردد. التماس کرد. به تیر ثاقب نگریست. از مقابلش رد و در کمال ناباوری بر سینه ی سمای شیطان نشست. دختر در یک چشم به هم زدن در آتش غضب خداوندی سوخت و خاکستر شد...

: « خدایا شکرت...»

راهی برایش باز شد. از کهکشان راه شیری...همانی که می دانست «راه مولاست به سوی کعبه ی عشق». قدم گذاشت در راه عشق. بار دیگر خود را بر در سرای خداوند دید. ندا آمد.

: « ای بنده ی ما...خالی از علاقه ی هستی بیا...»

آرتان حس کرد که جز خدا چیزی در دلش جا ندارد. حس کرد باز از بین حجابهای خدا می گذرد...مقابل حجابی ایستاد. ندا رسید.

: « حجاب را بردارید...»

آرتان حس کرد از شدت نور نابینا شد. روشنی نور از روشنی آفتاب بیشتر بود. آرتان چشمهایش را با دست مالید. نالید: « خدا...»

ندا آمد: « ای بنده! که را دوست داری؟»

آرتان حس کرد که خیلی ناچیز است. قدرت تکلّم نداشت. در دل هزاران جواب داشت و بر زبان سکوت....

:« بنده ی من...بگو. زبان بگشا...» و به سر انگشت اشارتش زبان آرتان گویا شد.

:«هر که را تو دوست داری و مرا امر به دوستی او می کنی.خدایا این نور چیست....؟ مشتاق پیوستن به آنم!»

ندایی آمد که این نورِ وجود جل جلاله ست. هر که را که عشق پیوستن به او در دل است، به آتش زدن شرط است.

آرتان تردید کرد. اما درنگ را جایز ندانست. برای رسیدن به هدفش مصایب بسیاری کشیده بود و نمی خواست تسلیم شود. قدمی به جلو برداشت. چیزی ناشناخته او را به سمت خود جذب می کرد. مثل جاذبه -ی خورشید که زمین را به سوی خود می کشد. یا نور سوزان شمعی که پروانه را شیفته ی  خود می کند.

دست در کش کرد با آتش به هم   خویشتن گم کرد با او خوش به هم13

***

توانی برای آرتان نمانده بود. کشان کشان و خسته خود را به پای دیوار کشاند. به آن تکیه داد و چشمانش را بست. چیزی یادش نبود، حتی فکر هم نمی کرد. حضور ترسا را کنار خود حس کرد. چشمانش را نیمه باز کرد .

: « ترسا...دارم می میرم.»

: « هنوز دو وادی دیگر مانده...»

: « دو وادی؟ اما.... تو که گفتی هفت وادی ساخته شده...»

ترسا کنار آرتان نشست و به عصایش تکیه داد.

: « نمیدانم جوان... من جای سه دروازه را نمیدانم. در کتاب هم به آن اشاره ای نشده.... ناچاریم همین دو وادی را بگذرانیم.»

: « اما این طوری که ناقص میشه. ما باید راه مون رو کامل بریم. خواهش می کنم ترسا... تو باید به من بگی. هر چه قدر هم که سخت باشه قبوله. خیالت از بابت من راحت. من چیزایی دیدم که هیچ وقت تجربه نکرده بودم. حالا دیگه آشنام با راه... ترسا من می خوام برم.»

: « چه خیال کرده ای جوان؟ من که دروغی ندارم تحویلت بدهم. به تو گفتم. راه را نمیدانم. تمام شهر را گشته ام. درون خانه ها و حتی بیرون آبادی را... نیست. آن دروازه ها هیچ جای این آبادی نیستند. »

ترسا با ناراحتی از جایش بلند شد و با برگهای زرّین در دروازه ی دوم را هم بست. آرتان با تمام خستگی  فکر کرد. سپس از جای خود بلند شد. به طرف دروازه ی سوم رفت و دستش را روی مهر گذاشت. ترسا خواند:

آن کس است اهل اشارت که بشارت دادند   نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟14

در دروازه گشوده شد و فتنه ها آغازیدن گرفت. آرتان باز هم تنها ماند و به سوی سرنوشت رفت. راه های طولانی و سخت را طی کرد و از آزمایش های پی در پی گذشت. آزمون هایی که معرفتش را می سنجید. خود دلیل پس دادن این همه آزمون را نمی دانست؛ اما هر چه که بود، او مصمم بود که راه را ادامه دهد.   سرانجام باز هم از حجاب های گوناگون گذشت و در درگاه حق جای گرفت.

: « از چه رو به درگه آمدی؟»

: « به دنبال حقیقت آمدم. به دنبال معرفتی آمدم که مرا از انسانیت بی نیاز کند.»

: « به آن رسیدی؟»

: « به آن نزدیک شدم... معبود من! راه را نشانم بده، تویی که ابتدا و انتهای هر راهی را میدانی. خدایا...زبانم از ثنا و ستایشت قاصر و عقلم از ادراکت عاجز و دیده م از نزدیکی به انوار جمالت خسته و نابینا گشته....برای بندگانت به مقام معرفتت راهی به جز اظهار عجز از معرفت قرار ندادی....خدایا کمکم کن که به مقصودم نایل آمده و به آرزویم که دیدار و قرب توست برسم.15 ای داناترین دانایان، راهت را به من نشان بده....»

در حالی که انگار روح آرتان به سوی زمین می رفت، در حالتی شبیه مکاشفه چیزی را دریافت. رازی که او را اندوهگین می کرد...

ترسا و آرتان بار دیگر آماده ی سفر بودند. وادی سوم هم مهر شد و حالا نوبت گشودن وادی چهارم بود. آخرین وادی....

قبل از آنکه ترسا دروازه را بگشاید، آرتان دستان پیر و خسته و مجروح او را در دست گرفت. هر دو به هم نگاه کردند. هر دو به اندازه ی سالها پیر و فرتوت شده بودند. قامت هر دو خمیده بود و رعشه بر بدنشان افتاده بود. آن دو در طلب اصل اصول، موجودیت خود را به فنا می دادند اما مهم نبود.

آرتان لبخندی زد و گفت :« پیر...وقت وداع است.»

ترسا عصایش را به کناری افکند. بار دیگر صدای آهنگش برخواست.

: «نمیدانم...شاید وقتی دیگر. پیر ِ جوان! الوداع.»

: « الوداع.»

هر دو پیر مدتی به هم خیره شدند و بعد شانه به شانه ی هم وارد دروازه شدند....

اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست    حرامم باد اگر من جان، به جای دوست بگزینم16

***






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد هدایت به بالا