تبلیغات
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید - اعلان
 
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید
دوشنبه 23 تیر 1393 :: نویسنده : Tarsa
دوستای خوبم قسمت سوم حکایت ترسا رو هم رو وب گذاشتم.مثل همیشه از دادن نظراتتون خوشحال میشم.

: « بفرما اینم از این...باز زد کانال قرآن.....»

: « پسرم به دنبال چه آمده ای؟»

: « اَااااه ه ....ولمون کن دیگه بابا...پسرم، پسرم! بابا ترسا جان مادرت بیا و عین بچه ی آدم بگو این جا کجاست و تو اینجا چی کار می کنی؟ اصلا دوس نداری آمار شهرتونو رو کنی، بگو من چه جوری می تونم از این خراب شده برم بیرون؟ همانا که صبر انسان حدّی دارد....!»

ترسا چیزی نگفت. دیگر آرتان را نگاه هم نکرد. از جای خودش بلند شد و به ایوان آمد. صدای عصا زدن هایش بار دیگر در گوش آرتان پیچید. آرتان کلافه تر شد. اعصابش بدجوری در هم بود. خسته و بی هدف در مکانی گیر افتاده بود که نه نشانی از آن می دانست و نه می دانست که حتی در کدام نقطه از این دنیا قرار دارد. ترسا را نمی شناخت. از حرفهایش، از لحن صحبت کردنش، از کارهایش...چیزی سر درنمیاورد.

تنها کسی که در این ناکجا آباد به او پناه داده بود همین پیرمرد مرموز و عجیب بود که انگار سالهاست او را می شناسد....و واقعا که انگار ترسا را می شناخت. نمی دانست از کجا اما خوب می دانست که چه قدر به او احساس نزدیکی می کند....عین احساس یک پسر به پدر....یا احساس یک فرد به دوست همراه و همیارش....خدایا، چه قدر گیج کننده بود.

هر چه که بود، در این شرایط آزار دهنده، ترسا تنها کسی بود که جضورش مایه ی آرامش آرتان بود. پس تصمیم گرفت که از دلش دربیاورد. به ایوان رفت.کسی روی ایوان نبود. به حیاط کوچک و پر از گل و سبزه و درخت ترسا نگاه کرد. سعی کرد پشت انبوه گیاهان، او را پیدا کند. اما نشد. به آسمان نگاه کرد. هوا رنگِ بیداری داشت. چند ستاره به زور نور افشانی می کردند. هوا تلاطم عجیبی داشت.آسمان صاف بود، اما انگار این تلاطم و نگرانی درون آرتان بود که تصویرش در آسمان منعکس می شد.

: « ترسا....؟ترسا هنوز اونجایی؟ من....میخواستم بگم....ببین، ترسا. من می خواستم بگم که....خیلی متاسفم. من....خوب خیلی حالم بده. مدت زیادیه که فقط راه اومدم و به هدف مشخصی نرسیدم. من کمک لازم دارم...می فهمی؟ ترسا....کجایی؟»

شاید ناامید شد. صدای عصای ترسا شنیده شد؛ اما خودش پیدا نبود.آرتان سرش را بالا آورد. یکبار دیگر به همه جای حیاط نگاه کرد. آسمان متلاطم درونش کم کم هوای باران به سرش می زد.....آری شاید باریدن در سپیده بهترین کار باشد...

***

ترسا آهسته قدم برمیداشت. قدمهایش با صدا و ضربات آهنگین عصا هماهنگ بود؛ مثل یک سمفونی. آرتان پشت سر ترسا راه می رفت. نمی دانست به کجا می روند. ترسا کوچه های آشنا را پشت سر گذاشت و بالاخره بعد از مدتی طولانی ایستاد. آرتان سرش را بالا گرفت. نگاهش روی یک دروازه ی بلند بالا لغزید. متن بالای دروازه را خواند...

:« اِهه....این که همون جایی که من اولین بار اومدم....داریم از شهر بیرون می ریم؟»

:« بالای دروازه را خواندی....؟»

:« بله....صددفعه.خوب که چی؟ ورود یک تصادف نیست....این چه معنایی داره؟»

:« معنای آن اینست که تو باید بدانی که ورود یک تصادف نیست!»

:« سرکار گذاشتی ترسا؟ من که خودمم دارم اینو می بینم. ورود یک تصادف نیست....بذار ببینم...تو میخوای که من اینو معنی کنم،آره....؟»

آرتان به ترسا نگاه کرد. انگار آقای جمشیدی مقابل رویش ایستاده بود.خود را در کلاس درس او یافت. معلم ادبیات از او میخواست که عبارت داخل کتاب را معنی کند. به من من افتاد....

: « پس ترسا.....کو؟ آقا ببخشید این پیرمردی که همراهم بود رو ندیدین؟ ....»

: « از زیر درس در نرو سماعی....یالا معنی کن.»

و با آن خط کش بلند سی سانتی شروع کرد گرد کلاس چرخیدن. نگاهش همه سنگینی بود و غضب.

: « اِم....آقا خوب....این یعنی...»

حرف را در گلو فروبرد از ترس خشم معلم.

: « دِ یالا پسر!....چه معطل می کنی؟ یک جمله که این همه مِس و فِس نداره....نمی تونی، دستا بالا، می زنم، میشینی سرجات. اگرهم می تونی که جون بکن....»

: « چشم آقا، چشم....الان می گم. اینجا یعنی این جمله...می خواد بگه که....ورود....»

نگاهی به بغل دستیش انداخت و از او کمک خواست.بغل دستی سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: «آخه می ترسم....»

: « بی عرضه....»

آرتان لب گزید. سعی کرد چند جمله را به هم ببافد. لااقل از خط کش آهنی که نمی خورد....

: « آقا اینجا گفته که ورود یک تصادف نیست....یعنی داخل شدن به جایی....یعنی اومدن به یه جایی،حالا هر جایی، مهم نیست، مثل تصادف ماشینا نیست....»

خنده ی بچه های کلاس به هوا رفت....معلم غضبناک خط کش را بالا آورد. برق درد خط کش آهنی در چشمهایش افتاد....

: « سماعی...کلاس رو به مسخره می گیری؟ حالا حالیت میکنم....درس نمی خونی؟ در س یادت میدم.... دستا بالا!»

: « آقا تورو خدا...فرصت بدین....آقا الان میگم....این یعنی...یعنی....وای خدا، چرا اینجوری می کنی....؟خدایا کمکم کن.»

صدای ضربه های خط کش در گوش آرتان می پیچید و درد....که تا فراخنای وجودش را در بر گرفته بود.

با ضربه ی عصای ترسا به خود آمد....

: « بیرون بیا جوان...از این اوهام و افکار بیرون بیا. معنی را دریافتی یا نه؟»

آرتان سری تکان داد. به معنای "نه".

: « اصل چیزها به معنی و باطن آنهاست. تا معنی را در نیابی نمی توانی به اصل چیز ها برسی...پس ورود به دنیای اصول، همینطور بدون مقدمه و دانش و طلب نمیشود. دانستی جوان؟»

آرتان چیزی را در خود حس کرد. ضربه ی عصا، کاری بود. ناگهان حس کرد، آماده است هرچه را که پیش از این نمیدانست و نمی توانست که بداند را، بداند.

: « ترسا...کمکم می کنی که اصل چیزهایی رو که میگی بدونم؟ برام جالبه... نمیدونم، ولی میخوام که بفهمم....»

ترسا لبخند زد.

: « چه چیزی را می خواهی بدانی؟ اصل چیزها...؟ باشد. اما بدان که اصل چیز ها همان وجود لایزال اوست....»ترسا سرش را بالا آورد و به آسمان اشاره کرد. آرتان آسمان آبی بالای سرش را متلاطم دید، با رگه هایی از سبز....

: « حاضری؟ حاضری که در طلب دوست با من هم قدم شوی؟ حاضری که به پای رسیدن به اصلِ اصول پایبند بمانی و جان خود را هم دریغ نداری؟»

آرتان از جواب باز ماند. سرش را پایین انداخت. لحظه ای درنگ و بعد...پاسخی قاطع.

: « معلومه....حاضرم. اونم بعد از تحمل این همه سختی. »

: « تو سختی ندیده ای جوان.گمان کردی یافتن دوست، طلب وصل او....به همین آسانی ست؟ که اگر بگویی قدم در راه می گذارم، او هم خود را بر تو نمایان خواهد کرد؟ حاشا و کلّا....تا آماده نشوی ای دوست...تو را در آن بارگاه راهی نیست.»

: «پس،پس من چی کار باید بکنم؟ من حاضرم. حاضرم هر سختی و هر رنجی رو تحمل کنم. من اصلا نمیدونم واسه چی این جام یا اینکه چه طور به اینجا اومدم اصلا....حالا می خوام بفهمم. می خوام بدونم خدایی که هر بار من رو یه جوری تو گرداب مشکلات انداخت با چه هدفی این کار رو کرد....خدایی که توی زندگیم از گذاشتن هیچ مشکلی فروگذار نکرد...خدایی که گاهی حس می کردم منو دوست نداره یا حتی اصلا نمی بینه....می خوام بفهمم حداقل واسه چی منو آورده به این دنیا. ترسا، من خسته م. راهی ندارم. خونه م رو گم کردم. گذشته و حال و آینده م معلوم نیست. اصلا هیچ خاطره ای تو ذهنم ندارم. من باید بیام. چه همراه تو، چه تنهایی... من به این سفر میرم.»

: « مرا ببین....جوان، مرا خوب ببین. این ابرو ها و این موها....این صورت،این دستها....این پاها،این زبان و این دل.... در گذران عمر سفید و چروک و ناتوان نشده اند. این راه سختی ها و مشکلات بسیار دارد. بارها،سالهاست خواسته ام این راه را طی کنم، اما هر بار رنج و عذابی بر من وارد شد که نتوانستم....

از این آبادی پرسیدی....روزگاری شهری بود با انسانهایی نیکو خلق و نیک اندیش. انسانهای شریفی که در کنار هم شرافتمندانه می زیستند. و این آبادی مانند بهشتی بود در دل کویر. تا اینکه روزی، مسافری آمد،رنجور و خسته؛ بیمار و گرفتار و بال و پر شکسته. چند صباحی را به تیمار او گذراندیم تا حال و احوالش بهتر شد و زبانش به چرخش درآمد. گفت که در طلب اصل چیز ها راهی سفری شده و این راه او را به این آبادی کشانده...در حال یکه دیگر برایش نایی نمانده و امیدی به زنده ماندن ندارد.

مردم من برای امید بخشیدن به او و همچنین شنیدن حکایات سفرش به او کمک های بسیاری کردند. تا نیروی خود را باز یافت و بالاخره روزی در میدان شهر بر بالای گنبدی رفت و مردم را به همراهی فراخواند....گفت که در طلب چه چیز راهی سفر شده و مردمم را با خود همصدا کرد. همه می  خواستند بدانند که اصل چیز ها چیست و چگونه می توان به اصل اصول که همان خدای قادر متعال است رسید.....آن مسافر در میدان اصلی بذری کاشت و چهل شبانه روز در همان جا ماند و نیایش کرد. بعد از آن همه جوانه ی درختی را دیدند که از سبزی و طراوت چشم ها را خیره می کرد. مسافر به ما گفت که این جوانه در آینده "  درخت حکمت " ی خواهد شد که مایه برکت و رونق امور اهل آبادی می شود....

ترسا خسته شد. به عصایش تکیه داد. به راه نگاه کرد. آرتان به شهر نگاه کرد که از پس دروازه چه قدر دیدنی می نمود. ترسا دوباره بلند شد. به راه افتاد. کمی که رفت، برگشت و به آرتان نگاه کرد. آرتان متوجه نگاه او شد و راه افتاد. شانه به شانه ی یکدیگر راه می رفتند. ترسا ادامه داد: « بله جوان....همه ی مردم آماده ی رفتن به سفری شده بودند که خود نمی دانستند ابتدایش از کجاست و انتهایش در کجاست؟همه مشتاق رفتن بودند. آن مسافر وقتی که همه را جمع کرد و وسایل سفرش را فراهم، دوباره به میدان شهر رفت و از راه سفر و چند و چون آن سخن ها گفت. از مشکلات کمر شکن و مصایبی گفت که جوانان رعنا را پیر و شکسته و پیرهای ناتوان را به کام مرگ می برد. عذاب های رنگارنگ و دام های گوناگون و زندان های پرشکنجه....راه های طاقت فرسا که عقل و هوش آدمی را حیران می کرد. مردم لحظه به لحظه مردّد تر می شدند تا آنکه مسافر راهی پیش پای آنان گذاشت....»

: « چه راهی؟»

ترسا به میدان اصلی رسید. ایستاد.نگاهی به درخت حکمت کرد و بعد به چهار طرف میدان اشاره کرد....       

  : « مسافر گفت که برای راحت تر شدن سفر، تا زمانی که درخت حکمت رشد می کند و بزرگ می شود به جای آن که همه از آبادی بیرون برویم و دل به راه های پرخطر ببندیم، هر بار تعدادی از اهالی بار سفر را بسته و بعد از گذشتن از مقداری از مسیر بار دیگر به شهر برگردند و از تجربه های خود در این سفر برای بقیه بگویند تا همه بدانند که چه در پیش است....بعد باز گروهی دیگر را، تازه نفس، می فرستیم و باز همین طور تکرار می کنیم تا اینکه همه آماده شوند و بعد دسته جمعی با کوله باری از تجربه و دانش راهی این راه شویم. همه قبول کردند و شادمان شدند. هر بار تعدادی داوطلبانه بار سفر می بستند و راهی می شدند؛ و هر بار مردم منتظر و چشم به راه آنان می نشستتند....اما،دریغ....»

به اینجا که رسید ترسا آهی کشید. روی لبه های میدان نشست و به درخت خیره شد که گویی در هر بار وزش نسیم، آهنگی از سوی درخت در گوش طنین می انداخت.آرتان کنجکاوانه پرسید: « خوب سر اونایی که به سفر رفتن چی اومد؟»

ترسا نگاهش را از درخت برگرفت و به دروازه ی ورودی نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد: « هیچ وقت برنگشتند...»

: « چی؟ یعنی چی که برنگشتن؟ مگه...»

: «آری...قرار بود که برگردند، اما هیچ وقت، هیچکداممان بازگشت آنها را ندیدیم. هر بار جوان ها و پیرانِ ما با عزمِ جزم شده و تصمیم های قاطع، قدم در راه نهادند و حتی قول دادند که افراد رفته را هم با خود باز گردانند اما هیچ وقت نه گمشده ها پیدا شدند و نه افراد رفته بازگشتند....در آخر روزی رسید که جز چند نفر و آن مسافر کسی در شهر نماند...من در آن زمان جوانکی بیش نبودم. مادر و پدرم هر دو از اولین افرادی بودند که راهی سفر شدند و دیگر نیامدند. از آن همه مردم تنها هفت نفر ماندند و آن مسافر و من که تنها و بی کس روزگار می گذراندم. مسافر چنان در گوش ما خوانده بود که هیچ کدام حتی ذره ای فکر نکردیم که مگر .....»

ترسا گریست: « آه از جهالت....آه از غفلت....آه....»

آرتان دلش به درد آمده بود. موضوع بی اهمیتی نبود. خدا میداند که به سر آن مردم چه آمده بود. یک لحظه خودش را جای ترسا گذاشت و از او پرسید: « تو ترسا...تو چرا نرفتی؟ پدر و مادرت که رفتن، تو چرا همراه اونا نرفتی؟ و اون مسافر...سر اون چی اومد...؟»

ترسا از جای خود بلند شد. آرتان به دنبالش راه افتاد. ترسا به سمت کوچه ی باریکی با آجرهای گلی رنگ و سقف گنبدی شکل می رفت. ترسا درست داشت به سمت همان چهار دروازه ای می رفت که آرتان هم پیش از این آنجا رفته بود. مدتی را بدون آنکه هیچ کدام حرفی بزنند، پیمودند. سرانجام به چهارراه رسیدند ترسا ایستاد. با عصایش به آن چهار دروازه اشاره کرد و گفت: « همین جا...آن هفت نفر خشمگین از حیله ای که  مسافر به مردمشان زده بود، تصمیم گرفتند که او را مجازات کنند. بنابراین شورایی تشکیل دادند و نهایتا نظر بر این متفق شد که او را گرفتار همان بلایی کنند که مردمشان، به نظر، دچار آن شده بودند. چند شبانه روز باهم در غاری در این نزدیکی، کنج عزلت گزیدند تا به معرفت برسند که مبادا کاری کنند که باعث خشم الهی و عذاب ایشان شود. بعد دوباره به آبادی برگشتند و مشغول ساختن هفت وادی شدند. هفت وادی که طبق گفته های مسافر، دروازه های ورود به هر مرحله از شناخت و وصال به اصل اصول بود... سالهای متوالی گذشت. مسافر گوشه گیر و نادم بود. او را میدیدم که هر روز ساعتها مقابل درخت می نشیند و بزرگ شدن آن را می بیند....در حالی که وعده ای که به مردم داده بود، محقق نشده... آن هفت تن با نیروی عظیم معرفتی که یافته بودند، چهار دروازه را از بلایای هولناک و بدبختی های فراوان انباشتند. در آن را مُهر کردند و به سراغ ساخت سه دروازه ی دیگر رفتند. اما ایشان عمر و توانشان را صرف ساخت چهار وادی کرده بودند و دیگر نایی نداشتند. دو تن از پیران آنها جان به جان تسلیم کردند و پنج نفر دیگر به گوشه ای دیگر رفتند تا مکانی را مناسب ساخت سه دروازه پیدا کنند... نمی دانم چه شد. روزی به سمت میدان رفتم. امید وار بودم که مسافر راببینم و از او درباره ی این راه مصیبت بار بپرسم، ولی او را آنجا نیافتم. به هر کویی سر زدم، اما او آنجا نبود....مسافر رفته بود. حال یا مرده بود و یا از شدت ناراحتی آبادی را ترک کرده بود، نمیدانم.

سرخورده و افسرده به خانه برگشتم. صبح فردا، باز هم به میدان رفتم و درست زیر درخت حکمت، جسدی را افتاده دیدم. نزدیکتر که رفتم، او را شناختم. جوانترین فرد آن گروه هفت نفره، که حالا جانش از دست رفته بود. همانجا نشستم و گریستم. به تیره روزی ما مردم بدبخت که چنین تک تک مان از یکدیگر جدا افتادیم و سر هر یک بلایی آمد. نمیدانستم چرا چنین شده... از چیزی سر در نمی آوردم. به جسد نگاه کردم، کتابی را در آغوش داشت و به درخت تکیه داده بود. موهایش بر روی صورتش افتاده بودند و رنج را می شد در تک تک اجزای بدنش دید. کتاب را از دستش گرفتم. او را دفن کردم و به خانه بازگشتم؛ در حالی که غم و اندوه وجودم را گرفته بود...»

: « ترسا خسته شدی...با این که خیلی دلم میخواد بقیه ی حرفات رو بشنوم، ولی دلم نمیاد اینطوری، با این حالِت برام تعریف کنی. الان می ریم خونه ت، استراحت می کنی....»

: « نه جوان... نمی شود. وقت نیست. بیا. ما همین الان قدم در سفر می گذاریم. من همه چیز را می دانم. میدانم که چه طور باید به آنجا رسید....فقط باید از تو مطمئن شوم. که بدانم می توانی تحمل کنی و از پس مشکلات آن برآیی یا نه. بعد از آن، با هم، خواهیم رفت.»

آرتان مصمم رو به روی ترسا ایستاد.

: « ترسا....من یه بار دیگه هم گفتم. من حاضرم. دیگه با وجود حرفایی که زدی مطمئن تر هم شدم. من میخوام بیام....می خوام ببینم این چیزی که اینطور همه چیز رو تو خودش نابود کرده چیه آخه....

تو می فهمی که چی میگم ترسا، پس شک نکن. اگر الان وقتشه، پس بلند شو تا با هم بریم.»

ترسا به چهره ی مصمم آرتان نگاه کرد. حتی ذره ای شک در صورتش ندید. برخاست. دستش را به سمت آرتان دراز کرد و گفت: «قول بده.»

آرتان بی معطّلی دستش را در دست فشرد و گفت: « با همه ی وجودم قول میدم.»


ادامه دارد...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 مرداد 1396 07:55 ق.ظ
bookmarked!!, I love your website!
یکشنبه 29 تیر 1393 05:16 ب.ظ
نیومده که؟؟؟؟؟؟؟نیومده که؟؟؟؟؟؟؟
Tarsa چی نیومده که....؟؟؟
پنجشنبه 26 تیر 1393 11:03 ب.ظ
جالب شد.....ادامش
Tarsa مرسی.براتون فرستادم کاملشو.خوندید؟
پنجشنبه 26 تیر 1393 03:04 ب.ظ
بسی زیبا و دلنشین
Tarsa مرسی.داستانو کامل خوندین تا اینجا؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد هدایت به بالا