تبلیغات
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید - همینجوری!
 
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید
شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : Tarsa

سلللااااامممممم!!

امیدوارم تا اینجای ماه رمضون رو دووم آورده باشین! این داستان جدید رو دیدین حتما که رو وبم گذاشتم، داستان باحالیه...اثر خودّمه!( حتما تشدید "د" لحاظ شه.)

بخونیدش جان من و نظر بذارین. نظراتتون می تونه باعث شه که من یا به خودم امیدوار شم و بازم بنویسم، یا حس کنم که اسکار وایلدی بیکار بیش نیستم و کلا برم گوشه ی عزلت بگزینم.... صددرصد اونایی که منو می شناسن میدونن که اگه من بخوام چیزی بنویسم،اونو به عجیب ترین حالت ممکن درمیارم و بعد به خورد خواننده یا شنونده میدم!! پس لطفا از لحن داستانم تعجب نکنین. شخصیت های داستان همه خیالین و ترسای داستان هم زن نیست!مرده! این موضوع در رابطه با یک تشابه اسمی کاملا ناخواسته ممکنه باعث سردرگمی یا خنده ی شما بشه که بالاخره "ترسا" اسم دختره یا پسر....؟؟

علی ای حال ترسا اسمی دخترانه ست که من به عنوان اسم هنریم انتخابش کردم و تو خانواده هم تقریبا اینجوری منو صدا می کنن! البته نکته ی بعدی که قابل توضیحه اینه که اسامی داستان- که به نحو عجیبی برای رمان خوان ها آشناست- تقلید یا کپی یا هرگونه کار غیر اخلاقی دیگه نیست. بلکه فقط یه پیشنهاده که از طرف یه دوست بهم داده شد و من بعدا فهمیدم قضیه ش چی بوده.البته ما دوروبرمون یه آرتان نامی داریم که منم خیلی ازش متنفرم!

خلاصه ...اینکه بخونید این داستان رو و منو هم خون به جگر نکنین.(مخاطب خاص!)

همه تون با هم دعاها و روزه های پر از خلوصتون قبول باشه.شب قدر از یه نویسنده ی بیکار بدبخت هم یادی کنین.خدا خودش می فهمه منظورتون کیه...

راه افتاد. از همان کوچه ی باریک گذشت. کوچه سقفی گنبدی شکل داشت که از آجرهای گلی رنگ ساخته شده بود. ردیف و مرتب با حالتی زیزاگ مانند در کنار هم چیده شده بودند.

: « یه همچین روستایی....بدون مردم می شه مگه؟ قدرت خدا....»

راهش را مستقیم ادامه داد و از کوچه بیرون آمد. بعد از کوچه یک چهارراه بود که انتهای هر یک از راه هایش به یک دروازه می رسید؛ بالای هر کدام از دروازه ها چیزی نوشته شده بود. با کاشی های آبی رنگ.

: «هر چی جلو تر میرم پیچیده تر می شه که....چی کار کنم؟ کدوم یکی از این راها راه خروج از روستاس؟»

تق.... تق... تق.

: «میرم؛ از همین اولی می رم. ولی اول بالاشو نگاه می کنم، شاید راهنمایی کرده باشه....»

آرتان به سمت دروازه ای رفت که درست روبه رویش قرار داشت. درهای دروازه بسته بود. سردر دروازه با کاشی های آبی رنگ قطعه شعری نوشته بودند:

 

چون فرود آیی به وادی طلب    پیشت آید هر زمانی صد تعب

صد بلا در هر نفس این جا بود     طوطی گردون مگس این جا بود

مُلـک اینـجا بایـدت انداخـتـن     مِلـک اینـجا بایدت در باخـتـن2

 

آرتان گیج مانده بود. معنی آنچه را که برایش اتفاق می افتاد را اصلا نمی فهمید. احساس بیهودگی و پوچی می کرد. نا خودآگاه به سمت دروازه ای دیگر رفت و سعی کرد اشعار بالای آن را نیز بخواند.

 

بعد از این وادیّ عشق آید پدید   غرق آتش شد کسی کان جا رسید

عاشق آن باشـد که چون آتش بـود   گرم رو،سـوزنـده و سرکـش بـود

عاقبت اندیـش نبـود یک زمــان    درکشد خوش خوش بر آتش صدجهان3

:« چه باحال! کم کم داره خوشم میاد...!»

دروازه ی سوم را هم از نظر گذراند...

 

بعد از آن بنمایدت پیش نظر   معرفت را وادی ای بی پا و سر

چون بتابـد آفتـاب معرفـت    از سـپـهر این ره عالی صفـت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش   بازیابد در حقیقت صدر خویش4

و بالاخره دروازه ی چهارم...

بـعـد از ایـن وادی استغنا بود     نـه درو دعــوّی و نـه مـعنـا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده ای ست    هفت دوزخ همچو یخ افسرده ای ست

گـر در این دریـا هزاران جـان فتاد    شبـنمی در بحـر بـی پـایـان فتاد5....

: « خدایا...یعنی اینا چه معنایی میتونه داشته باشه؟ یعنی اسم کوچه خیابوناشونه؟دیگه دارم بدجور گیج میشم. هر کی ندونه انگار افتادم تو گود یه جور آزمون الهی...!»

از فکر خودش خنده ش گرفت. و باز با درخشش یک الهام صحبت با خود را آغاز کرد: « جدی جدی فکر کنم داره خدا منو آزمایش میکنه. اگر نه این بیابون برهوت....اون همه بارون و این آفتاب گرم....یه همچین جایی بدون هیچ انسانی...آخه چه معنایی داره؟ خدایا بدجور سرکارم. میدونم. ولی بیا و این تن بمیره دست از سر کچل ما بردار. بابا بیابون گردی نخواستیم. جنبه نداشتم اگه می دونستم عمرا تن به یه همچین سفری می دادم. من الان خسته م،گرسنه م، حالم خوش نی... بدتر از همه تشنمه و دارم از بی کسی و تنهایی و سردرگمی دق می کنم.

خدایا... بیا و یه راهی بهم نشون بده زودتراز شر این وضعیت خلاص شم. خدایا...خواهش....»

آرتان نگاهی به بالای سرش انداخت و ملتمسانه چیزی به خدا گفت. بعدهم راه افتاد و از همان دروازه ی اول که به نظر وادی طلب نام داشت گذشت.در دروازه را به سختی گشود. در ناله ای کرد و کمی باز شد.

هنوز چند قدم بر نداشته بود که صدایی در گوشش پیچید: تق...تق...تق.....

انگار کسی از پشت سر به او نزدیک می شد.کمی آهسته تر قدم برداشت.کم کم در جایش ایستاد و  کمی سرش را برگرداند. بدون تعارف ترسیده بود. همین که برگشت صدا قطع شد. رعشه به تنش افتاد...

: «خدایا نشد دیگه...چرا بنده آزاری می کنی؟ هوامو داشته باش.»

دوباره راه افتاد. مسیر یک راهروی دراز بود که انتهایش مشخص نبود. بالای سر آسمان کشیده و بی نهایت آبی قرار داشت و پایین سر روی زمین از سنگریزه ها ی قهوه ای رنگ پوشیده شده بود. دیوار ها ی طرفین هم کاه گلی بود و به نظر نمی آمد که پشتشان چیزی وجود داشته باشد.

آرتان با کمی ترس و ناامیدی راه را ادامه میداد.گهگاه به پشت سرش نگاه می کرد و گاهی هم صدای آزار دهنده ی برخورد عصایی با زمین را در درونش احساس می کرد...تق... تق... تق ...

کمی بعد، پس از طی مسافتی زیاد حس کرد که دیگر نایی در بدن ندارد. ایستاد و در یک لحظه چشمانش را که به شدت می سوخت بست. خاکها با افتادن او روی زمین مثل دسته های کبوتر ها به هوا برخواستند....

****

بیهوش روی تخت افتاده بود. صداهایی گنگ و نا مفهوم در اطرافش می شنید. بعد از مدتی چشمانش را باز کرد.سایه هایی را بالای سرش دید.کمی بعد صدا ها شناخته تر شدند. به وضوح می توانست صدای مادرش را و شاید هم پدرش را تشخیص دهد. ولی آن یکی دیگر که بود؟ نالید. آب می خواست. لحظه ای بعد لبها و گلویش از خنکی آب تازه شدند. جانی دوباره گرفت.کم کم می توانست اطرافش را ببیند.

: « آقای دکتر مطمئنید که حالش خوبه دیگه نه؟ما فقط باید یه مدت نذاریم از جاش بلند شه. همین؟»

: « نگران نباشید خانم سماعی. این مرد جوون فقط از حال رفته. توی این گرمای  تابستون....آفتاب زیاد خورده به کلش....این قرص جوشانها کار رو یکسره می کنن. صبحها و عصر ها دودونه از این رو که بخوره انرژی می گیره و سر حال میاد. فقط کم خونی داره که برای اونم قرص نوشتم. از همین جهت یه ذره رژیم غذایی ش رو پر بار تر کنین.»

: « متشکریم آقای رحمانی. لطف بزرگی کردید.»

: «خواهش می کنم آقای سماعی. وظیفه بود.»

آرتان در جایش نیم خیز شد. سرش گیج می رفت. مادر و پدرش برای بدرقه ی دکتر رفته بودند. وقتی برگشتند هر دو کلافه بودند.

: « اِ آرتان مامان بیداری...؟خوبی؟ چی شدی یه هو؟»

: « یه آن فکر کردم دیوونه شدی. مثل اینایی که دنبالشون کردن پریدی تو حموم....اول فکر کردم داری مسخره بازی در میاری؛ ولی بعد همونجا دراز به دراز افتادی و غش کردی. من و مادرتو بد ترسوندی. چه اتفاقی افتاد؟»

آرتان جوابی نداشت بدهد. چند لحظه همانطور زل زد به چشمهای مادر و پدرش و من من کرد. ولی بعد یادش آمد که چه شده و دلیل این ماجرا چیست. مردد بود که آن چه را که دیده واقعا برای آن دو شرح دهد یا نه؟

سرانجام تصمیم گرفت و همه چیز را با جزئیات بیان کرد. حتی این را هم گفت که مادرش چه هیولایی شده بوده و از موشی که درون حمام سیلهایش را میزده هم گفت. حرفش که تمام شد، چند لحظه سکوت و کمی بعد مادر و پدرش هر دو زدند زیر خنده...

سطل آب یخی بود که روی آرتان چپه کردند.

: « میدونستم باور نمیکنن. نباید بهشون می گفتم.»

: « پسر واقعا زده به سرت. دکتر راست می گفت زیاد تو آفتاب موندی مامان!»

: « نه خانوم، جدا از شوخی آرتان زیاد بیرون بوده و آفتاب خورده، نیاز به استراحت داره. آرتان بابا من و مادرت می ریم بیرون. تو استراحت کن. برای شام هم صدات می کنیم.»

مادر در حالی که هنوز هم می خندید، دستش را روی سر آرتان کشید و با مهربانی گفت: « الان می رم برات اسفند دود کنم.گمونم چشم خوردی. بعدم برات یه لیوان شربت گلاب میارم که جونت تازه شه...»

: « ولی...»

: « هیشششش...فقط استراحت.»

مادر چشمکی زد و بعد از اتاق بیرون رفت. اتاق ساکتِ ساکت بود و تقریبا تاریک شده بود. آرتان از جایش بلند شد و به طرف پنجره رفت. خورشید غروب کرده بود و فقط چند تار مویش را هنوز باد به این طرف و آن طرف تکان میداد. پنجره را باز کرد و نفسی عمیق کشید. دستش را درون موهایش برد و با حالتی کلافه آن ها را در مشتش گرفت. نفسش را بیرون داد و به دور ها نگریست. فکرش پیش اتفاقات امروز بود.

: « یعنی هر چی دیدم توهم بوده...؟ تا اون جایی که من یادمه هر چی دیدم واقعیت محض بود....وای خدا! خیلی مسخره س.»

به آدمهایی که از خیابان می گذشتند نگاه کرد. همه شان کاملا عادی در حال عبور بودند. چند ماشین از خیابان گذشتند بدون آنکه حیوانات باغ وحش را درونشان جابه جا کنند. عقبگرد کرد و به طرف تختش رفت. روی آن دراز کشید و دستهایش را روی سینه ش به هم قفل کرد.کمی بعد از فکر کردن خسته شد و چشمهایش را روی هم گذاشت.

***

چشمانش را باز کرد. نگاهی به اطراف انداخت. سقف بالای سرش، دیوارهای دوروبرش، زمین زیرش...اتاقی که در آن بود، کاملا کاه گلی بود و دود خورده. یک اتاق قدیمی و روستایی. یک لا چادر شب زیرش پهن بود و بالشی از جنس حصیر زیر سرش. چند شمع کوچک و بزرگ در اطرافش می سوختند و می گریستند. از جا برخواست و از اتاق بیرون رفت.

روی ایوان ایستاد. هوای شب را با همه ی وجود بلعید و یک نفس بیرون داد. در آن تاریکی مطلق، پرده ی آسمان خوب خودنمایی می کرد. ستاره ها و پولک های آسمان شب در حال رقص بودند و انگار آواز هاشان از آن راه دور به گوش آرتان می رسید.

صدای پر زدن چند پرنده سکوت را شکافت. آرتان برگشت. در آستانه ی در اصلی و بزرگی که رو به ایوان باز می شد، پیرمردی ایستاده بود.

آرتان قالب تهی می کرد. چشمانش از زور تعجب دیگر جای گشاد شدن نداشت. زبانش بند آمده بود و بند بند وجودش می لرزید.

: « به خانه ی ترسا6 خوش آمدی جوان...» 

پیرمرد به درون خانه برگشت و آرتان همانطور در جای خود ایستاد. زیر لب زمزمه کرد : ترسا...

آرتان هم داخل خانه شد. پیرمرد نشسته بود و با دستمالی روی یک کتاب کهنه را تمیز می کرد. یک عصای چوبی بلند و نسبتا قطور هم در کنارش قرار داشت. صدایی در ذهن آرتان تکرار شد...تق...تق...تق...

: « ب...ببینم ...آ... آقاهه...»

پیرمرد انگار نشنید. آرتان دوباره و این بار بلندتر گفت: «ببخشید...آقای...اسمتونم نمی دونم من، اینجا...یعنی کجام من الان؟ شما کی هستی؟...»

پیرمرد سر بلند کرد و در حالی به آرتان خیره خیره می نگریست تکرار کرد: «ترسا...جوان! اسم من ترساست. اینجا هم خانه ی من و آرامگاه منست.»

بعد دوباره سرش را پائین انداخت و دستمال را کناری گذاشت.کتاب را گشود و گفت:

«تو چه طور جوان؟! اهل کجایی؟ اسمت...رسمت...در این آبادی دور افتاده، تنها و غریب چه می کردی؟»

نمی دانست باید چه جوابی به ترسا بدهد. خودش هم نمی دانست که چه طور از آنجا سر در آورده. فقط می دانست از دیروز صبح فقط آمده و آمده و اصلا چیزی نخورده و حالا هم از خستگی و گرسنگی دارد از پا در میاید. بنابراین سکوت کرد و چشم دوخت به دستهای ترسا.

: «هممم...سکوت همیشه بهترین جواب ست. بعدا با هم صحبت خواهیم کرد.به نظر گرسنه ای....»

ترسا از جایش بلند شد و به سمت دیواری رفت که یک پرده رویش نصب کرده بودند؛ یک پرده  ی سفید و نسبتا کوتاه. پرده را کنار زد و داخل اتاقکی شد که پشت پرده پنهان شده بود.

آرتان تنها ماند. همانجا کمی با فاصله از جای ترسا نشست و به دیوار تکیه داد. اصلا دلش نمی خواست به چیزی فکر کند ولی کنجکاوی تمام وجودش را گرفته بود. می خواست بداند که توی این روستایی که تا چندی قبل خالی از سکنه به نظر می رسید، چگونه یک پیرمرد پیدا شده است؛ چه طور شد که اصلا سر از خانه ی او در آورده و اینکه آن صدای آزاردهنده و تکراری عصا به ترسا ربطی داشته یا نه؟ البته یک سوال بود که بیش تر از هر پرسشی ذهن آرتان را درگیر کرده بود؛ آن هم اینکه اصلا چرا سر از چنین جایی درآورده...چه طور در این سفر قدم گذاشته؟

آمدن ترسا مانع از این شد که آرتان دنباله ی افکارش را بگیرد. یک سینی مسی گرد در دست داشت که توی آن یک پارچه و قدری نان و یک ظرف گرد کوچک سرپوشیده و یک پارچ و لیوان دیده می شد. ترسا به آهستگی نشست و سینی را زمین گذاشت. پارچه را پهن کرد و آن چه داخل سینی بود را روی پارچه چید.

بعد هم کنار رفت و سر جای قبلی ش نشست. آرتان به سفره نگاه کرد و به پیرمرد. ترسا نگاهش نمی کرد و مشغول کار خودش بود. آرتان دودل بود. دور از ادب می دانست که همینطور بدون تعارف و همراهی ترسا سرسفره بنشیند .

کمی منتظر ماند تا اینکه ترسا لب گشود: « بخور پسرم... میدانم که گرسنه ای. پس خجالت نکش و بخور.»

آرتان معطل نکرد. کمی از مایعی که درون پارچ بود توی لیوان ریخت؛ لیوان از شیر سفید رنگ پر شد و سر ظرف کوچک را هم برداشت. ظرف کوچک پر از عسل بود. کمی شیر نوشید. آنقدر مزه ش گوارا و خوب بود که آرتان گمان نمی کرد تا به حال مانند آن را دیده و یا خورده باشد. بنابراین شروع کرد و با ولع هر آنچه را که جلویش گذاشته بودند خورد. غذا که تمام شد، خیلی مؤدب پارچه را جمع کرد و ظرف ها را در سینی گذاشت. آنگاه سینی را برداشت و از ترسا پرسید: «من اینا رو کجا بذارم؟»

ترسا نیم نگاهی به او انداخت و گفت: «همانجا روی طاقچه بگذار.»

آرتان شانه ای بالا انداخت و سینی را همان جایی گذاشت که ترسا گفته بود. همانطور که ایستاده بود ناگهان سؤالی به ذهنش رسید.

: « ترسا....تو اینجا چی کار می کنی؟منظورم اینه که اینجا، توی این آبادی دور افتاده و خالی از سکنه....من همه ی روستا رو گشتم، هیچ کسی نی. هر چند....قبول دارم اینجا یه کم عجیبه!»

: « چه چیز این آبادی به نظرت عجیب آمده؟»

: «همین دیگه....همین که در عین آبادی و قشنگی و این همه خونه و کاشونه آدمی اینجا ندیدم. عجیبه که توی یه همچین جایی، هیچ کسی زندگی نمی کنه. اینه که عجیبه....یه چیز مرموزی توی این شهر هست.»

ترسا لبخندی زد. ابروهای پرپشتش را بالا انداخت و سرش را بالا آورد. در چشمهای آرتان خیره شد و گفت:

« همه ی این دنیای بزرگ یک راز است...که سِرّ را آن را به هر کسی نمی گویند.»

: « صحیح....ولی خودت اینجا چیکار میکنی؟ تنها....غریب....چند چندی با خودت؟»

ترسا انگار که حرف آرتان را نشنیده باشد ادامه داد...

: « اما مهم آنست که بدانی که از این دنیای بزرگ چه می طلبی؟خواسته ی تو چیست....؟و آن وقت اگر راه را بلد باشی.... قدم در راهی خواهی گذاشت که جواب همه ی پرسش هایت در آن است....»

: « چی میگی شما...؟ میگم ترسا....من از کِی دارم سفر می کنم... به قول خودت دارم دنبال جواب سؤالام می گردم. اما از صبح هر چی راه اومدم انگار نه انگار....تو میدونی کجا می تونم راحت تر به این رازی که شما میگی دست پیدا کنم؟ هر چی باشه با این همه راهی که من اومدم خدا باید یه جایزه ای چیزی بهم بده یا نه؟»

: « پاداش را تنها به کسانی می بخشند که حقیقت واقعی را کشف کرده باشند.... بگو بدانم جوان، به دنبال چه آمده ای؟»

: « مگه شما جواب سؤال منو دادی که منم جوابتو بدم؟من از شما پرسیدم این جا کجاست که من از صبح همین جوری توش گیر کردم و یه آدمم توش پیدا نمیشه....با این کوچه های عجیب و غریبش که مثل شهر افسانه ها می مونه....بعدم تازه، تو خودت کی هستی که چند ساعتیه منو درگیر کردی دور خودم می پیچونی و حرفای عجیب غریب می زنی.....جواب منو بده دیگه....»

: « به راستی که انسان حریص و عجول است....»

ادامه دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:35 ق.ظ
Woah! I'm really loving the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's very
hard to get that "perfect balance" between usability and visual appearance.
I must say that you've done a awesome job with this. Also,
the blog loads super quick for me on Internet explorer.

Superb Blog!
پنجشنبه 12 مرداد 1396 06:15 ق.ظ
No matter if some one searches for his required thing, thus he/she desires to be available that in detail, therefore that thing is
maintained over here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد هدایت به بالا