تبلیغات
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید - من و ماه
 
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید
دوشنبه 8 تیر 1394 :: نویسنده : Tarsa

سلام رفیق... امشب قشنگ شدی...لابد دهم یازدهم است دیگر، نه؟ و به چهارده نزدیک....دوسه شب دیگه، کاملتر و زیبا تر هم خواهی شد. اما مطمئنا احساس مرا نداری، و امشبِ مرا...می پرسی چرا؟ پرسیدن ندارد که! حالا هم بیش از آنکه فکرم درگیر آینه ی نقره ایت باشد، چشمان روحم جای خورشید شبتابمان است...که خوب میدانی هم من  و هم تو از او نور می گیریم.هر دو از یک منبع ولی نه از یک فاصله...

دلت بسوزد...! ان صحرای نقره ای رنگت شبیه رنگ مریخ شود از حسادت!! با ز می پرسد چرا...! دلیل معلومی دارد...من به او نزدیک ترم تا تو! و من با همه ی توانم لمسش می کنم این سکه ی طلا را...ولی تو فقط می توانی از تماشایش لذت ببری. دو- یک به نفع من!

راستی، ماه من؛

دیدنش در تو هم همان حسی را زنده می کند که در من؟ این شعف و شور بی اندازه، این حال پر از پرواز آسمانی، این نگاه های دریده از شوق...این حال بارانی را تو هم داری؟ جداً این شیر در قفس قدرت مجذوب کننده ای خیلی بیشتر از شیر های آزاد صحرای آفریقا دارد! آن طور به من زل نزن! این حس و حال باعث میشود نتوانم خوب توصیف کنم.تمام واژگانم را به هم می ریزد...

باشد...خورشید در قفس...این خورشید هزار برابر خورشید آسمان زیبا تر و تابان تر است...این خورشید در شب هم می تابد...برای دیدنش نیازی به عینک آفتابی نیست؛رعکس،چنان گرفتار انوار تابنده اش میشوی که شاید دلت بخواهد هیچ وقت دیگر چشمت بینای دنیای پیرامونت نباشد. و از همه بهتر، با آن همه بزرگی، روی زمین و در قفس نقره ای به رنگ تو- آرام گرفته و خیلی خیلی آرام، پرتو افشانی می کند.

ببینم ماه...امشب جور دیگری می تابی،قضیه چیست؟ یا شاید هم چشمان من امشب قدرتش را پیدا کرده اند هزار برابر بیشر از وقت های دیگران نور قورت بدهند؟ نه...جداً برنامه ای چیزی است؟ این مدل تابیدن تو معنایی دارد.من و تو رفیق گرمابه و گلستانیم.تا بوده و هست تو را دیده و می بینم. امشب به گمانم حس و حال تو هم عوض شده...می خندی؟ به چه؟

چی...؟! نمی خواهی به من چیزی بگویی؟ صبر کن ببینم...پشت ابر می روی که چه؟ یالا بیا بیرون! جواب مرا بده...نگاهش کن! زیرزیرکی می خندد و در پس ابر های پاره قایم باشک بازی میکند... مگر دستم به تو نرسد...ماه بلندم!

احساس می کنم در بندم. زنجیری زرین دست و پای مرا به هم بسته و به سمتی می کشاند. هوای امشب بی نظیر است. اراده ندارم که از این بردگی تن آزاد کنم. یعنی دلم هم نمی خواهد.به نظر بندگیِ خود خواسته است.درست هم هست...وقتی آدم را با زنجیری از طلا به بند بکشند، قطعا دلش می خواد بنده ی چنین اربابی باشد! دروغ می گویم؟ تو بگو...آمدی بیرون بالاخره...؟

نه...!جریانی هست. از پشت خنجر کشیده ات به من لبخند می زنی . من حس ششمم فعال است...نخند!

دست و پایم که به بند است. تنه ام را یه بند دیگر به سوی خودش می کشد. بارخدایا...بنده ی چنین اربابی می شم که زندانش این چنین آراسته و دلباز است! پر از شبستان و رواق و کاشی کاری و آینه کاری که تصویر هزاران هزار برده ی عاشق را در خود باز می تابانند. بارها و بارها به این گونه زندانی شدن، دعوت شده ام!! و هر بار هم قبول کردم. و باز باری دیگر! جالب است این طور تشریفات نه؟

تو که باز لبخند می زنی...بگذار ببینم.قیافه ام فقط کمی از حد معمول نزار تر است...این حال و هوا بارانی ام می کند.اختیارم را، اراده ام را، منیتم را، غرورم را...بالا نشین بودنم را همه چیزم را از من می گیرد. این طور وقتهاست که چهره ام به بی مزگی خاک زیر پایم می شود. و برای تو خنده هم دارد...خاک روی خاک...در آستان خورشید...! هه! واقعا باید من هم بخندم.

جداً ماه، خوش به حال من و توست...ما خیلی باحالیم. من که با تو سالهاست رفیقم، هر دویمان هم سالهای سال است با خورشید رفیقیم.از ما باحال ترهم در این جا و این دنیا پیدا می شود؟ آها...! دیدی؟ سرت را تکان دادی.من می دانستم.

این راه کی تمام می شود؟ من هم مثل تو در گذرم.خرامان خرامان بر پهنه ی زمین. به سمتی که...نه دیگر.اینجا من و تو متفاوتیم. حالا من باید به تو بخندم. تو هیچ وقت چنین شانسی نخواهی داشت. تو خرامان خرامان به سمت مغربت می روی...و من آهسته آهسته به خورشید می رسم...هَه هَه! دیدی؟!

قهر نکن. خورشید ناراحت می شود ها...گرچه می دانیم هر دو- او آنقدر قلب رئوفی دارد که از یک کری خواندن بین من و تو و پیروز شدن من ! ناراحت نمیشود. خب...بس است دیگر،اخم هایت را باز کن....

ها! رسیدیم...خود منبع نور...خورشید در قفس ماه... این بند ها هر بار به همین جا ختم می شوند.به دستهایی که هیچ وقت نمی بینمشان. اما آنقدر مهربان و جذاب هستند که تو را در گرمای محبت خودشان ذوب کنند...خرده نگیر...این اشک ها، مرا گل نمی کنند...من هنوز، آن قدر ها هم خاکی نیستم که آب بریزند رویم گل بشوم...هنوز کار دارد...راه خیلی خیلی درازی می خواهد برای پیمودن. این اشک ها از سر شوقند. از سر دل تنگی...یک دل تنگی بسیار عجیب که خودم می دانم برای چه است. اگر من هم مثل تو بودم شاید چنین درد زیادی، مرا سیاه می کرد و قدرت پرتو افشانی را از من می گرفت...گرچه من حالا هم بدون اینکه تو باشم، روسیاه هستم...خوش به حالت که اینقدر ماهی....

اما انسان بودن ویژگی هایی دارد که ماه بودن ندارد. مثلا تو مثل من نمی توانی بچسبی به ضریح...نمی توانی در رواق ها بدوی! نمی توانی به زائری که یک گوشه نشسته خیره شوی و تعداد اشک هایی که می ریزد را بشمری...نمی توانی ساعت ها یک جا بی حرکت بایستی و به آدم هایی نگاه کنی که می روند و می آیند. هر کدام چیزی می برند و چیزی می آورند.گاهی هم بعضی خالی می روند و خالی می آیند... تو را اصلا تا به حال با بند زرین به سمت خورشید کشیده اند؟ نکشیده اند دیگر...سوز به دلت...!

می شود این طوری نگاهم نکنی؟ یاد سفرم می افتم...هوای رفتن در سرم نیست، اما این درد دوری مرا سخت بی هوا می کند. بی هوای تو...خورشید من! این بارانی که به شیشه های چشمانم می کوبد، تعبیر رویای رسیدن به هوای توست...به تو. خورشید من! اما حالا، فکر دوری، رفتن، دلهره ی جدا شدن... این ها مرا اذیت می کنند. قضیه این نیست که می روی خانه ات.بعد زیارت همه می روند خانه هایشان. اما من ...کاش به خانه می رفتم. حداقل مسافتمان از هم آنقدری زیاد نمی شد.

این جدایی، خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنی، جداست. کاش حداقل یک مسافرت ساده بود.نه، این به خوشمزگی آن نیست. این جداً یک فقدان و دوری مطلق است از همه ی چیزهایی که عاشقانه دوستشان داری. و من مجبور به انجام این سفرم..خورشید من! من به سرزمینی بی خورشید می روم. بی نور، بی زنجیر طلا...آزاد ِ آزاد...و این فکر آن قدر ترسناک هست که چنان مرا به هق هق وادارد که چند نفری برگردند و به من نگاه کنند و سری از افسوس تکان بدهند. اما مهم نیست...جایی که می روم، سر ها به طور از قبل برنامه ریزی شده به طرف من است.سر همه روی زندگی من است...روی تک تک رفتارم، گفتارم و کردارم....آن جایی که می روم عاشقی چیز جالبی نیست. حرف زدن رو به آسمان با ماه و خورشید هم چیز خنده داری است...این ها که می گویم شِکوِه نیست...مثل همیشه درد ِدل است...خورشید من! خورشید خاکی من!



 

 


قرار نیست از خودم به تو چیزی بگویم ماه جان.آن طور به من زل نزن. من دردم را به کس دیگری گفته ام. حالا که سبکم.حالا که میتوانم بپرم...پرواز کنم و بیایم صاف بنشینم روی شاخه ی تو. گرچه جدایی هنوز هم سخت و جانکاه است، اما این بارانی که به من آرامش بخشیده، به من اطمینان هم داده...باز هم دلت بسوزد...

من دارم می روم. بندی به نشانه ی اینکه هنوز هم برده اش هستم، به گردنم آویز کرده. با اینکه واقعا پیش به سوی سفری دراز و دوری ناراحت کننده می روم اما، دلم را گرم کرده...با همان انوار طلایی که پیشتر به تو گفتم.با همان قدرت جذاب و مسحور کننده ای که باز هم پیشتر گفتم...ماه جان! اگر بدانی چه ها که به من نگفت...می روم سفر. اما میدانم هر طرف که سربگردانم او را خواهم دید. هر زمان که دلم تنگ شود او را در کنار خود خواهم یافت. این شاخصه ی تنها یک نفر است که چنین است...

و من در دوری دیگر اشک نخواهم ریخت. و باز ما سه نفر در کنار هم خواهیم بود....دلت نسوزد ماه جان! پشت پرده های ابر قایم نشو... بیا بیرون، بخند. آخر خورشید به من گفت همه جا با من می ماند. هم با من هم با تو!

من و ماه و آقا 

7/4/94





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 06:21 ب.ظ
What's up colleagues, how is all, and what you desire to say regarding this
piece of writing, in my view its really awesome in favor of me.
پنجشنبه 11 تیر 1394 11:02 ق.ظ
سلام
و
سپاس حضور در مداد كوچكم
جاییكه خانه ی كتاب های خواندنی ِ من است .......
ممنون كه آمدید
و اما من و ماه
متن ِ تازه ای بود
تر و تازه
كه واژه ها خوب چیده شده بودند پشت ِ هم
تند
زیبا
و
.....

باز هم بنویس
می خوانیمت
Tarsa سپاس بسیار...کم کم دوستان تازه و راستین،رخ می نمایانند...
خوشحالم که تنها اهورا خان این طور فکر نمی کنن. خیلی وقت بود که تو وب دنبال آدمهایی بودم که زبان متن حالیشون بشه....باز هم ممنون.
دوشنبه 8 تیر 1394 11:53 ق.ظ

کد آهنگ خوانندگان محبوب شما برای وبلاگها و موضوعات مرتبط با رایانه

آهنگ درخواستی خودتان را بفرستید تا کد آن قرار داده بشه

موضوعات یا مقالات مورد علاقه خودتون در مورد رایانه را پیشنهاد دهید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد هدایت به بالا