تبلیغات
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید - این رو واسه رادیو بیست نوشته بودم...
 
بارانی باید ...تاكه رنگین كمانی برآید
یکشنبه 10 خرداد 1394 :: نویسنده : Tarsa

* (اندر حکایات بوفه ی مدرسه)

و روز شنبه، حقیر، شبگیر، بر رکاب سواری خویش بنشستم و راهی مکتبستان طفل دلبند شدم،از این جهت که چاشت از بهر وی بدانجا برم که طفل مذکور، گرسِنِه نماناد.پس به ساحل آن دریای علم و دانش فرود آمدمی و چون از جای پارک کلک خود اطمینان حاصل کردمی، با دزدگیر آن را سه قفله کردمی و اطمینان فزون. بعد از آن روی به درگاه آن بوستان علم و ادب نهادم و قدم در دشت پهناور حکمت گذاردم.

وه که چه نکو سرایی بود که از هر جهت آن شمیمی خوش وزیدی و مرا به یاد روزهای خوردی و شاگردی خویشتن انداختی.القصه فضا چنان بهاری و بوستان چنان باطراوت بودی که سرمست و مدهوش به اطراف همی نگریستمی و کیف همی کردمی...چونان که شاعر فرموده است:

بلبلکان با نشاط قمریکان با خروش              در دهن لاله مشک در دهن نحل نوش

سوسن کافور بوی گلبن گوهر فروش          زمی ز اردی بهشت گشته بهشت برین

باری به خرامیدن در آن جا مشغول بودمی که به ناگاه بانگ جرس برخواست.بدین معنی که "هان دانش آموزان...وقت فراغ است."

خرسند گشتمی.از آن روی که شاید دیدن روی طفل دلبند نصیب حقیر شود.پس از سرعت اقدام بکاستمی و  یخود را به تماشای منظره مشغول ساختمی.

لختی سکوت شد.وناگاه، آن دیدم که نشاید آدمی هرگز در طول عمر ببیند و گر ببیند باور کردن نشاید...

بانگ و  هزاهز و غریو برخواست.من در جای خود خشکیدن بگرفتمی.گوشها تیز کردمی تا بلکه دریابم که علت چیست و این صوت انکر الاصوات را منشا و منبع چیست که به ناگاه دیدم گروهی پیلان قوی بنیه و گله ای شیر بچگان گرسنه چونان از پس یکدگر به سمت پله ها و پایین و سپس حیاط سرازیر شدندی که گمان بردم هرآن این آب نیرو کرده و امواج متلاطم آن مرا با خود خواهد برد و من چون کشتی پر شده، غرقه خواهم شد.

درحال، خود را از صحنه عقب کشیدمی و سخت به موقع این عمل افتاد.از این روی که پس از این حرکت، دسته ای کودک به نقطه ای نامعلوم که قبل از ان حقیر در آن نقطه ایستاده بودمی، هجوم آوردندی و سپس چون توده ای از زنبورهای عصبانی، در یکدیگر لولندی و از سر و کول خویشتن بالا رفتندی.

روی بدانسو کردم که همگان در دوی ماراتن _گویی _ شرکت کرده بودندی و بدینسو آمدندی.ایشان را دیدم همچنان که گله ای شیر از پس آهوکان.و تمامی نداشتند.پاره ای از ایشان، رقبا را کنار زده و با ضربه فنی کردن حریف آن هم در هزارم ثانیه و اندی، راه خویش وانمودندی.

پس از آنکه جمعیت آرام گرفت، درهای کمک الهی گشوده شد و من خود به چشم خویشتن دیدمی که این کودکان بیچاره، مانند ذره ی اورانیوم پس از شکافت هسته ای، پس از خرید اندک مایه ای از خوراک بوفه ی مکتبستان،پایدار شده، راه خود در پیش میگیرد و از توده جدا شده و به سوی دگر همی رود.

   در همان حال که اندیشه مند بودم و چشمانم از شدت واقعه و حدت حادثه به اندازه ی نعلبکی گشاد شدن گرفته بودندی، راه به سوی بنیاد گرسنگان کج کردمی و برفتم.چاشت طفل دلبند را با همان حال موصوف به دفتر تحویل دادمی و اطمینان حاصل کردمی که مدیر و معاون و معلم جملگی قبل از آن چاشت و صبحانه ی خود را صرف کرده باشند که بر سر آن اندک مایه حطام دنیا آن نرود که بر بوفه ی مدرسه رفت و بازگشتمی.از خیر مشاهده ی چهر دلبند گذشتمی وکلک خود را برداشتمی و رفتمی که بار دگر به آن دهشت خانه ی گرسنگان نیایمی.  

                                                                        





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 03:34 ق.ظ
Good article! We are linking to this great post on our site.
Keep up the great writing.
پنجشنبه 12 مرداد 1396 04:25 ق.ظ
I think this is among the most significant info for me.

And i am glad reading your article. But want to remark on some general
things, The site style is wonderful, the articles is really great
: D. Good job, cheers
یکشنبه 10 خرداد 1394 07:51 ب.ظ
بازی زندگی؛ بازی بومرنگ هاســـت

و پندار و کردار و سخنان انسان ؛ دیر یا زود

با دقتی حیرت انگیــــز

به سوی خود او

باز می گردد ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد هدایت به بالا